نيايش شاه
مردان حضرت علی
بدرگاه ايزد
يکتا .
صفحه
چهارم
ســــــرورا
... چـگونـه در
عـذاب
بمـانـد حـال
آنـکه بـه
آنــچه از
بـردبـاری
تـو گـذشــته
امـيدوار
اسـت؟
يـا
چـگونـه آتـش
او را بـه درد
آرد در حـالـيکه
بـه فـضـل و
مـهربـانـی
تـو دل بـسـته
اسـت؟
يـا
چـگونـه
زبـانـه آتـش
او را
بـسـوزانــد
در حـالـی که
تــو آوای او
شـنوی و
جـايـگاهـش
بـبيـنی؟
يـا
چگونه خـروش
شــراره آتـش
او را فـرا
گــيرد و حال
آنـکه تـو
نـاتـوانـايـی
او دانی؟
يـا
چگونه در
ميـان طـبقات
آتـش
پـريـشان مانـد
در حالی که
تــو راسـتی و
صـداقـت او
شـناسـی؟
يـا
چگونه
ماُموران
آتـش او را
بـتـندی
رانـند و حال
آنکه تــو را
نــدا دهــد: پــــروردگـــارا...
يـا
چگونه برای
رهـايی از
آتـش به فـضل
تـو امـيد
بـندد حال
آنکه تـو او
را در آتـش
بـه حـال خـود
واگـذاری؟
هـرگز
چـنـين گـمانی
به تـو نـرود
و فـضل و عـطای
تـو ايـنسان
شـناخـته
نـشـده اسـت،
و
بـا آن نـيکی
و احـسـانی که
نـسبت به
يـکتا
پرسـتان
داشـته ای
هـمگون و
هـمانـند
نـيسـت،
پـس
به يـقـين
دانـم که اگـر
فـرمان تـو
بـر ايـن نـمی
رفـت که
سـتيزنـدگانـت
را کـيفر دهـی
،
و
اگـر حُکم
حتـمی
نـميرانـدی
که
بـدخـواهانـت
)
در آتـش دوزخ (
جـاودان
مـانـند
بی
گـمان آتـش را
سـرد و
سـازگار می
نـمودی و بـرای
کسـی در آنـجا
نه جـايـگاهی
بـود و نـه
درگـاهـی
ولـی
تـو کـه
نـامهايـت
پـاک و مـنزه
اسـت سـوگـند
خورده ای که
دوزخ را از
آدمـيان و
پـريان کافر
انـباشـته
سـازی
و
بدخـواهان را
در آنـجا
مانـدگار
نـمايـی
و
تـو که از حـدِ
سـتايـش
والاتـری در
آغـاز چـنين
گـفتی و بـه
نـعمتـهايـت
بـر بنـدگان
منـت نـهادی
که:
"
آيا موُمنان
با
تبـاهـکاران
يکـسـانند؟ نـه
يکـسـان
نيـسـتـند."
مـــعـبودا و ســرورا...
به حق نـيرويی
که تـقـدير
کردی و
فـرمـانی که
حتـمی نمودی و
بـر هـر کـس
رانـدی چـيره
شـدی،
از
تـو درخواسـت
ميـکنـم کـه
در همـين شـب
و همـين
سـاعـت
بـر
مـن بـبخـشـی
هـر خـطايی که
انجـام داده
ام و هـر
گـناهی که
مرتکـب شـده
ام
و
هـر زشـت و
نـاروا يـی که
نـهان نـموده
ام و هـر
نـادانـی که
کـرده ام
خـواه مخفی و
نهانـش
داشـته ام و
يـا آشـکار و
عيـانـش
سـاخته ام
و
هـر کَـژی کـه
به
نـويـسـندگان
گـرانـپايـه
ات )
يعنی
فرشـتگان( فرمان
دادی آن را
ياد داشـت
کـنند
هـمان
فرشـتگانـی
که
بـرگـماشـتی
تـا هـر چـه
از مـن سـر
زنـد ثـبـت
کـنند و
آنـان را
هـمراه
اعـضـايـم
گـواهانی بر
من سـاختی
و
)
عـلاوه بر آن ( خـود
نـيز مراقـب
من بـودی و
گـواه
چـيزهايی شدی
که بـر آنـها
پـوشـيده
بـوده اسـت
و
تـو بـا
مـهربـانی
خـود، آنـرا
نـهان داشـتی
و بـا فـضـل
خـود آنـرا
پـوشـانـدی
و
از تـو
درخواسـت
ميـکـنم کـه
بـهره مـرا از
هـر چـيزی که
فـرو فـرسـتی
و
يـا احـسـانـی
که بـنـمايـی يـا
نـيکی هـای که
پـخـش کـنی يـا
رزقـی که
بگـسـتری يا
گـناهـی که
بـيامـرزی
يا
کـژی و خـطايی
که بـپوشـانـی،
فـراوان کـنی
پــــروردگــارا …
پــــروردگــارا
... پـــروردگــارا
مـعـبودا
...
ســرورا
... صـاحبـا
... و ای
مـالک مـن
ای
آنـکه اخـتيـارم
بـدسـت اوسـت ای
دانـای بـه
پـريـشـانـی
و
بـينـوايـيم ای
آگاه بـر فـقر
و نـداريـم